خرید بک لینک
وقتی تأمل را رها میکنیم و با جماعت همداستان میشویم کارمان خیلی راحت است: تمام فکر و ذهنمان معطوف به این است که خوب دقت کنیم و همان کارهای احمقانۀ ضد حیاتی را که همه میکنند یاد بگیریم و بعد انجام دهیم. حسابی مشغول میشویم و خیالمان هم راحت است که چون حسابی مشغولیم پس کارمان درست است، پس داریم خوب زندگی میکنیم؛ غافل از اینکه فقط داریم زیست میکنیم!مشکل وقتی شروع میشود که نخواهیم راه دیگران را برویم. به محض اینکه از هیاهوی جماعت بیرون میآییم و نگاهی به درونمان میاندازیم، حالا از هیاهوی درون وحشت برمان میدارد: خب حالا با خودم چه کنم؟ نکند راه غلطی در پیش بگیرم! نکند بعداً خودم یا دیگران سرزنشم کنند! نکند شکست بخورم! نکند گم و گور شوم! و هزاران عبارت دیگر که البته هیچکدامشان مال خودمان نیست بلکه نظر دیگرانی است که ما آنها را ضبط کردهایم و فکر میکنیم نظر خودمان است!باید نشست و در سکوت و تنهایی تأمل کرد. بگذار اضطرابها و احساسات و افکار ریز و درشت در درونت غوغا کنند. غوغایشان را تماشا کن. نفس بکش و در ذهنت با خودت بگو: من بدنم نیستم؛ من ذهنم هم نیستم. خودت را از بدن و ذهنت جدا بدان. فقط چند سانتیمتر از آنها فاصله بگیر. بدن مجموعۀ پروتئین و ویتامین و هیدروکربنِ غذاهایی است که تا بحال خوردهایم. ذهن هم مجموعۀ آموختههایی است که تا کنون جمع کردهایم. ما هیچکدام از این دو نیستیم. ما صاحب اینها هستیم ولی خودِ اینها نیستیم. درست مثل اینکه من صاحب ماشینم هستم ولی خودِ ماشینم نیستم.گول حرفهای مفت را نخورید. ما نامحدود نیستیم. ما کاملاً در جبر بدن و ذهنمان محدودیم. ما زمان و انرژی محدودی داریم. ولی قابل ارتقاء هستیم. میتوانیم از این زمان و انرژی محدود بهرۀ خیلی بیشتری ببریم

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 18:03

یه کلاغ افسردۀ_از_خودمُنزجر_تنها یه الماس بزرگ پیدا کرد. با خوشحالی بَرش داشت برد بالای درخت و گذاشت تو لونهاش. میدونست که الماسه خیلی قیمیتیه. هر شب بغلش میکرد و هر روز ساعتها مینشست و بهش نگاه میکرد. ولی ته دلش میخواست اونقدر که این الماسه رو دوست داره و مراقبشه، خودش رو هم دوست بداره و مراقب خودش باشه. ولی تا این فکر غمانگیز به ذهنش میاومد فوراً مضطرب میشد، اشکهاشو قورت میداد و حواسش رو دوباره پرت میکرد به سمت الماسش. + نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 10:26 توسط احسان سپهریان  | 

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 18:03

کلمات، بجز معنی، انرژی هم دارند. برخیهاشان مثل گلولهاند. ما شوخی شوخی شلیکشان میکنیم، ولی شنوندۀ آن جدی جدی زخمی میشود. با تفنگ پُر با کسی شوخی نکنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:17 توسط احسان سپهریان  | 

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 18:03

صفحه بندی